سلام.........من نینا هستم..........و تازگی به جمعتون پیوستم.......و به علت

 درخواست برخی از دوستان این داستان رو از اول در این وب قرار دادم..............

 امیدوارم خوشتون بیاد..........

کبوتر , با آن پاهای پر اندود

با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش

اوج می گرفت و شاد از آزادی اش

بالا و پایین می رفت در آسمان آبی

بالا , پایین 

صدای بر هم خوردن بالش 

گوشنواز بود و آرام بخش

پرپرپرپر ... پرپرپرپر

کبوتر , بی پروا و گستاخ 

در فرودی بی مهابا و شتابان

با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی 

تق ...

تماشایش هم درد داشتاینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت 

ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم

بزرگ می شود و کاری تر 

درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود

اینکه کسی می گوید : 

- می فهمم .

شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر

کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان 

دو بالش باز و سرش تابیده به عقب

سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای

ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ

 حقیقت های تلخ زندگیمان ,

بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,

چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...

قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر 

به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف 

چشمانش دو دو می زد 

بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد

گردنش تا خورد به عقب

انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند

عقب عقب رفت 

قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان 

چکید روی زمین 

تالاپ ....

به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند

بق بقو ... بق بقو

پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال 

آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم 

آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد 

اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها 

تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست

گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم 

و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود

کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود 

لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان 

شاد و بی پروا و آزاد 

چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟

زندگی همین است 

چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی

تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد

عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی 

از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود

ساده و سخت

گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون

چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند

دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین

و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی 

همیشه اینطور شروع می شود 

خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید 

با لبخندو واژه هایی عطر آلود 

تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت

و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود 

با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی 

گربه چند لحظه با چشمان دریده اش کبوترافليج را می نگرد

کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم

گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند

تمام می شود

گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیرپل های جوی های متعفن ,

و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک

ساعتی بعد هم هیچ 

هیچ هم بر جای نمی ماند

کدام مقصرند ؟

کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟

یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟

و یا گربه ای که شهوت گرسنگی، چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟

به راستی  هیچکدامشان 

زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست 

که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت ...............